آزادی! آزادی!
زهرا زنی است ایرانی، که طی ده سال زندگی مشترک با همسرش، از ظلم و ستم او به شدت رنج برد. در سن نوزده سالگی با کسی ازدواج کرد که نمی دانست زندگی را برایش سیاه خواهد کرد. سالها در دام بد رفتاری و بد زبانی شوهرش گرفتار بود. هر کاری می کرد تا رضایت و شادی شریک زندگی اش را جلب کند، حاصلی نداشت.
همسرش هر بار دست رد بر سینه اش می زد و توقعات بیشتری از وی داشت؛ توقعاتی که زهرا قادر به تأمین آنها نبود. فکر می کرد شاید علت بی میلی و بی توجهی همسرش به او این است که به قدر کافی زیبا نیست؛ به قدر کافی تحصیلکرده نیست؛ یا شاید همسر خوبی برایش نیست، چون همه ی این حرفها را از زبان او می شنید. جفای شوهر باعث شد اندوه درون زهرا به افسردگی شدید تبدیل شود. او مدام خود را محکوم می کرد که باید بهتر از اینها باشد تا شوهرش او را بپسندد. با قلبی شکسته و مجروح، و وجودی آکنده از شرم و تقصیر از گناه ناکرده نمی دانست به کجا پناه ببرد. به طلاق فکر می کرد. اما حتی فکر آن لرزه بر اندام خسته اش می افکند. فرهنگ، جامعه، و خانواده اش طلاق را عار می دانستند. گذشته از این، به قدری زندگی ملال آور و غم بار به او فشار آورده بود که قدرتی در او نمانده بود تا خود را نجات دهد. می خواست تا علیه همه چیز به پا خیزد و بی توجه به هرچه سنت و بی آبرویی ای که ظاهراً به سبب طلاق برای خانواده اش به بار خواهد آورد خود را از ورطه ی نابودی نجات دهد. اما افسوس! او توان این کار را نداشت. تمام قدرتش را همسرش از او گرفته بود. زهرا به چه کسی باید پناه میبرد؟ به کجا؟ او جایی را نداشت؛ کسی را نداشت- مگر خدا! او در اوج ناامیدی، خستگی، و افسردگی به خدا پناه برد! به خوبی شبی را که با خدا حرف زد به یاد دارد: "خدایا، اگر مرا از این شوهر، از این زندگی جهنّمی خلاص کنی، هر کاری که بگویی برایت می کنم. فقط مرا از این زندگی نجات بده!"
خدا جواب دعای زهرا را داد. زن و شوهر به طور معجزه آسایی با ویزای توریستی به امریکا آمدند و ماندگار شدند.
بعد از دو سال زهرا به اولین کلاس مطالعه ی کتاب مقدس رفت. در کلاس خیلی تحت تأثیر "آرامش و رضایت درونی" مسیحیان قرار گرفت. از شفقت و محبت مسیحیان و آمادگی شان در کمک به نیازمندان و ستمدیدگان شگفت زده بود. در این کلاسها بود که دریافت عیسی مسیح واقعاً کیست. به او آموخته بودند که عیسی مسیح پیامبر است، نه پسر خدا. سؤال کردن درباره اصول بنیادین دین اسلام قدغن بود. هر آنچه به او گفته می شد باید بدون بحث و جدل می پذیرفت. گرچه تشنه ی شناخت خدا بود، اما ترس نمی گذاشت خدای خود را بشناسد. زهرا فکر می کرد خدا همیشه عصبانی است و منتظر است خطایی از او سر بزند تا او را تنبیه کند. ترس از خشم خدا او را از خدایی که در حقیقت "عشق" بود جدا نگاه می داشت. اما طولی نکشید که به عشق خداوند نسبت به خود پی برد و ترس از خدا جایگزین احترام و محبت به او شد. زهرا دریافت که خدا مراقب اوست و منتظر نیست به محض اینکه خطا یا گناهی از او سر می زند او را مجازات کند. خداوند افراد زیادی را به کمک او فرستاد. زهرا می دانست که این افراد بر حسب تصادف در زندگی او ظاهر نشده اند بلکه دست خداوند در کار است. او دیگر اطمینان داشت که تنها نیست. خدا با او بود!
زهرا برای شرکت در کنفرانسی به شیکاگو دعوت شده بود. آنجا بود که عیسی مسیح خود را به او نشان داد. زهرا اهل کتاب و کتاب خوانی است. وقتی در خانه ی میزبان استراحت می کرد سری به کتابخانه آنها زد. در قفسه کتابها، کتابی درباره ی ایران توجه ی او را به خود جلب کرد. وقت نداشت تمام کتاب را بخواند پس فقط به خواندن بخشهایی از کتاب اکتفا کرد، بی خبر از آنکه این کتاب زندگی او را متحول خواهد کرد. آخرین پاراگراف کتاب، داستان راه رفتن مسیح بر آب بود. زهرا قبلا شنیده بود که مسیح روی آب راه می رود پس کنجکاو شد تمام داستان را بخواند. شاگردان مسیح در قایق بودند که مسیح را روی آب دیدند. اما خیلی ترسیدند چون فکر کردند شبح دیده اند. پطرس از مسیح پرسید: " خداوندا! آیا این توهستی بر روی آب؟ اگر تو عیسی مسیح هستی مرا هم به روی آب فرا بخوان!"
سؤال پطرس درست همان سؤالی بود که زهرا بارها از عیسی مسیح پرسیده بود:"اگر همه ی این حرف هایی که در مورد تو می زنند حقیقت دارد مرا به سوی خود بخوان!" عیسی مسیح به پطرس گفت: "به روی آب بیا!" به محض اینکه زهرا این جمله را خواند آرامشی عمیق بر او مستولی شد و شادی عجیبی همچون رودی روان از نهان او برآمد. زهرا در کلاس کتاب مقدس یاد گرفته بود که کلام خدا زنده است و خدا از طریق کلامش با ما سخن می گوید. او عملا این حقیقت را تجربه کرد چون خدا از لابه لای صفحات کتاب او را صدا زد:"زهرا! بیا! از من پیروی کن!"
در همین لحظه، خداوند چشمان روحانی زهرا را باز کرد و او خود را در آغوش مسیح بر آب یافت در حالی که از فرط شادی به شدت می گریست و لرزشی بر اندام خسته ی خود حس می کرد. مسیح به او گفت: "بیا، نزد من ای تو که زیر یوغ سنگین زحمت می کشی. من به تو آرام جان می بخشم. یوغ مرا بر دوش بکش و از من تعلیم بگیر" (متی 11: 28).
زهرا پس از ملاقات روحانی با مسیح و ایمان آوردن به او تولد دوباره یافت و به زن جدیدی تبدیل شد. او سرانجام قدرت یافت تا طلاق خود را از شوهرش که سالها در حق او جفا کرده بود، بگیرد. زهرا یاد گرفت چگونه در بدترین شرایط زندگی به خدا توکل کند چون خدا هرگز ما را ترک نمی کند. حالا او خود را زن جدیدی می بیند. زهرا روح و روانش را به خاطر آزار و اذیت همسرش از دست داده بود، اما روح حیات بخش عیسی مسیح زندگی از دست رفته او را احیا نمود. عیسی مسیح وجود او را از محبت خود لبریز کرد. زهرا اکنون می داند که "هیچ عشقی کامل نیست؛ مگر عشق عیسی مسیح."
حال قلب زهرا برای زنان دیگر می تپد که مثل سال های اول ازدواجش صدایشان در گلو خفه شده است و به جایی نمی رسد. برای آنانی که ضعیفتر از آنند که از زبان خودشان حرف بزنند و از حقوق خود دفاع کنند احساس شفقت می کند. آرزوی قلبی زهرا این است که زنانی را که در بند هستند آزاد ببیند. او به عنوان مددکار اجتماعی و مشاور روانی به زنانی که از خشونت خانوادگی و تجاوز جنسی رنج می برند کمک می کند. عیسی مسیح به او امید داد. زهرا می خواهد زنان دیگر بدانند که عیسی مسیح فرقی بین انسانها قایل نیست و کاری که برای او کرده است برای آنها نیز می کند. عیسی مسیح می خواهد به همه امید بخشد؛ حیات بخشد؛ تولدی تازه بخشد. زهرا می گوید "من خود را دیدم که سوختم و خاکستر شدم. خداوند مرا از بستر خاکستر بلند کرد و به من زیبایی، اعتماد به نفس، و آزادی بخشید." زهرا می داند که نزد عیسی مسیح ارزشی گرانبها دارد و دیگر هراسی ندارد تا آن زنی باشد که خداوند آفریده است. او اکنون قادر است اندیشه های خود را آزادانه بیان کند بدون آنکه صدایش را در گلو خفه کنند. او امروز زن آزادی است!