خدایا، آیا تو واقعی هستی؟
احساس می کردم اختیار زندگی ام، از دستانم خارج شده است و هیچ کاری نمی توانم بکنم!
اما اتفاقات معجزه آسایی در زندگی ام رخ داد که موجب شد این سؤال را از خدا بپرسم:
"خدایا!
آیا تو واقعی هستی؟"
نام من ویل است. در خانواده ای نسبتاً مذهبی بزرگ شدم. از دوران کودکی ام تنها چیزی که درمورد خدا به یاد دارم رفتن به کلیسا بود و بس.هیچ گاه در خانه از خدا، یا عیسی مسیح حر فی به میان نمی آمد. نام مسیح در منزل تنها زمانی بر زبان ما جاری می شد که میخواستیم به چیزی قسم بخوریم.
بعد از مدتی، پدرم دیگر، حتی آن کلیسای ساده را نیز نمی رفت. مدتی بعد، من و برادرانم راه پدر را دنبال کردیم. دوران دبیرستان بدون هیچ شناختی از خدا سپری شد. در دبیرستان همه مرا دوست داشتند و به تمام پارتی ها دعوت می شدم. افرادی که با انها در معاشرت بودم، از بچه های پرطرفدار مدرسه بودند. گرچه دور و برم شلوغ بود و محبوب همه بودم، اما تنهایی آزارم می داد. طولی نکشید که مشروبات الکلی وارد پارتی ها شد. هر هفته به دو- سه پارتی می رفتم و مست به خانه باز می گشتم. باید اعتراف کنم که اوقات خوشی داشتم اما درد جانکاه تنهایی و نامفهوم بودن زندگی مرا سخت می آزرد. تمام زندگی ام در پارتی ها خلاصه شده بود. چهار سال دبیرستان به همین منوال گذشت.
بعد از دبیرستان، در دانشکده ای ثبت نام کردم. سال دوم تحصیلم به دانشگاه دیگری رفتم. قرار بود دوستانم بعداً به من ملحق شوند. تنهایی رنجم می داد، پس در صدد یافتن دوستانی جدید برآمدم، و دوباره پارتیها را از سر گرفتم. در یکی از همین پارتی ها، ماری جوانا را امتحان کردم. امتحان کردن همانا و مبتلا شدن همانا. تنها چیزی که به دنبالش بودم نشئگی بود و بس. احساس گریزی را که ماری جوانا به من می داد، دوست داشتم. دیگر یک معتاد حسابی شده بودم.
یک روز، وقتی پشت دیوار خانه ی دوستم، مشغول کشیدن ماری جوانا بودم، به جرم داشتن مواد دستگیرشدم. این قضیه خیلی مرا تکان داد. خیلی می ترسیدم که نکند پدر و مادرم از این موضوع بویی ببرند. جریان را با یکی از برادرانم در میان گذاشتم. او هیچ کمکی به من نکرد، بر عکس تهدیدم می کرد که موضوع را به مادر خواهد گفت. نمی دانستم چه کنم و به کجا پناه ببرم. دستگیری ام باعث نشد که از کشیدن مواد دست بکشم؛ برعکس، هر روز بیشتر از روز پیش مصرف می کردم.
می دانستم زندگی از حیطه ی اختیارم خارج شده است، اما نمی دانستم چگونه خود را از ورطه ی هولناکی که در آن گیر افتاده بودم نجات دهم.
یک روز که خیلی نشئه بودم، در راه بازگشت به خوابگاه نگاهم به آسمان افتاد. تا به آن روز آسمانی به آن زیبایی ندیده بودم. مدتی ایستادم و با شگفتی آن را تماشا کردم. برای اولین بار در عمرم دست خدا را در کار خلقت می دیدم. زیبایی آفرینش خدا مرا غرق در حیرت کرده بود. در حالی که در پیاده رو ایستاده و چشم به آسمان دوخته بودم، با خود فکر می کردم که آیا خدایی که این آسمان زیبا را خلق کرده است می تواند به من کمک کند؟ بعد از آن روز این سؤال مدام در ذهنم بود که آیا خدا می تواند زندگی مرا عوض کند؟
چند هفته ای سپری شد. تا اینکه یک روز، برای نخستین با در طول زندگی ام، سرم را خم کرده، آهسته زیر لب زمزمه کردم: "خدایا، آیا تو واقعی هستی؟" هیچ جوابی نشنیدم. هیچ اتفاقی نیفتاد. خودم هم نمی دانم منتظر چه بودم اما در آن لحظه هیچ اتفاقی نیفتاد. چند روز بعد با فرا رسیدن تعطیلات بهار، کل داستان دعا از یادم رفت.
برای تعطیلات بهار قرار بود از طرف مدرسه به آتلانتا برویم. نقشه کشیدم تا برای میان وعده سفر، کیک شکلاتی مخلوط شده با ماری جوانا درست کنم. برای درست کردن کیک از قوی ترین ماری جوانایی که می توانستم پیدا کنم، استفاده کردم. صندلی عقب ماشین نشسته بودم و بی خبر از سرنشینان، در عالم هپروت سیر می کردم. همسفرانم روحشان هم خبر نداشت که این کیکهای شکلاتی حاوی ماری جوانا است. آنقدر خوردم که داشتم می ترکیدم.
بعد از گذشت چند ساعت از شروع سفرمان، به بالاترین حد نشئگی خود رسیده بودم. گردش جریان خون را در رگهای خود احساس می کردم. احساس می کردم خون از تمام سرخرگهایم وارد قلبم می شود و چیزی نمانده است قلبم منفجر شود. خیلی ترسیده بودم. احساس می کردم که هر لحظه ممکن است قلبم از تپش باز ایستد. احساس می کردم دارم می میرم. از خدا کمک خواستم: "خدایا، کمکم کن! نگذار این جا بمیرم." همین که این کلمات از ذهنم رد شد صدایی را شنیدم. صدا از بیرون می آمد اما من آن را از درونم می شنیدم. صدا به من گفت: "آنانی که دورترین به ملکوت خدا هستند، ارزش هدیه ای را که دریافت خواهند کرد، خواهند فهمید." صدا، تمام هستی مرا زیر و رو کرد. دو روز تمام این اتفاق، فکر مرا به خود مشغول کرده بود. آیا خدا حرف می زند؟ آیا این خدا بود که با من سخن می گفت؟ شک نداشتم که از خیالات یا اثر ماری جوانا نیست، اما نمی خواستم بپذیرم که این صدا، صدای خداست. خود را متقاعد کردم که صدایی که شنیده ام صدای خدا نبوده است. آن شب با رضایت خاطر از نتیجه گیری خود در مورد اینکه خدا با من حرف نزده و آن اتفاق مسئله ی مهمی نبوده است، به خواب رفتم. همان طور که روی تخت دراز کشیده بودم به خود میگفتم چه احمقانه بود که فکر می کردم خدا با من حرف زده است.
به خواب رفتم بی خبراز آنکه، آن شب زندگی من عوض خواهد شد. نیمه شب رؤیایی دیدم. هیچ رویدادی در زندگی ام به این اندازه واقعی نبوده است. خود را دیدم که برهنه هستم و مثل کلافی به خود پیچیده ام، گویی که از شرمِ گناهانم، خود را پنهان می کنم. تاریکی محض اطرافم را احاطه کرده بود. سنگینی هوا را بر تن خود حس می کردم. آنگاه حضور مقدس خدا را بالای سر خود حس کردم. نور از او ساطع می شد. شکوه و جلال او چنان عظیم بود که قادر نبودم به او نگاه کنم. سعی کردم خود را جایی پنهان کنم. عدالت و تقدس، فیض و رحمت خدا را با تمام ذرات وجودم حس میکردم. قادر به ایستادن در برابر او نبودم. خود را نزد او ناپاک می دیدم. یادم هست به او التماس میکردم "خدایا! مرا نکش. خدایا! مرا نکش." آنگاه بی درنگ از خواب برخاستم در حالی که اشک از چشمانم سرازیر بود. تمام تنم عرق کرده بود و قلبم سخت می تپید. از خود می پرسیدم خدا با این رؤیا چه می خواهد به من بگوید؟
صبح روز بعد دانشجویِ هم اتاقی ام را مشغول خواندن کتاب مقدس یافتم. در مورد خواب ها و رؤیاهایی که دیده و صداهایی که شنیده بودم به او چیزی نگفتم؛ اما از او درباره ی مفهوم جمله ای که شنیده بودم پرسیدم: "آنانی که دورترین به ملکوت هستند ارزش هدیه ای را که خدا می خواهد به آنها عطا کند خواهند دانست." از جواب او مات و مبهوت ماندم. او گفت این اصلی است که در کتاب مقدس تعلیم داده می شود. وقتی مفهوم جمله را کاملاً برایم توضیح داد، آنچه را می شنیدم نمیتوانستم باور کنم. دیگر بدون ذرّهای شک، می دانستم که خدا جواب دعاهای مرا داده است. هنوز آن هفته به آخر نرسیده بود که دوباره رؤیا دیدم و دوباره صدایی با من سخن گفت و دو نفر درباره ی مسیح، با من حرف زدند.
بعد از بازگشت از تعطیلات بهاره، تصمیم گرفتم کتاب عهد جدید را بخوانم. به دنبال کسب آگاهی بیشتر در مورد نجات توسط عیسی مسیح، با عزمی جزم، شروع به خواندن کتاب کردم. اما حاصل چهار ماه تلاشم جز خستگی، چیزی نبود زیرا قادر به درک مفاهیم عمیق کتاب مقدس نبودم. در طی چهار ماه تنها موفق به خواندن چهار کتاب رسولان و بخشی از کتاب رومیان شدم. تنها چیزی که از مطالعه ی کتاب مقدس دریافتم این بود که باید "تولد دوباره یابم." هر بار که کتاب مقدس را میخواندم عبارت "تولد دوباره یافتن" به ذهنم می آمد.
بعد از چهار ماه، ناتوان از درک کتاب مقدس با عجز و ناامیدی دست دعا به سوی خدا دراز کردم: "خدایا از تو پرسیدم آیا واقعی هستی و تو دعایم را اجابت کردی و خود را به من نشان دادی. اما نمی دانم تو از من چه می خواهی؟ چهار ماه تمام وقت صرف خواندن کتاب مقدس کردم بدون آنکه بفهمم چه می گوید!"
در حال دعا احساس کردم که کلماتی ذهنم را پر می کنند. گرمای ملایمی را بر خود حس می کردم. به دعا کردن ادامه دادم: "خدایا، نمی دانم کتاب مقدس چه می گوید اما یک چیز را می دانم و آن اینکه می خواهم تولد دوباره بیابم. نمی خواهم به این زندگی ای که برای خود ساخته ام، ادامه دهم." گرمای حضور خدا را حس کردم و اشک از چشمانم سرازیر شد. آنگاه به مسیح گفتم: "مرا عوض کن. هر کاری بخواهی انجام می دهم. گناهان مرا ببخش و زندگی دوباره به من بده." در حالی که این سخنان از لبانم جاری می شد، آرامش خدا مرا فرا گرفت. همانجا نشستم و خدا وجود مرا از روح مقدس خود پر کرد. حال یقین داشتم که نجات و تولد تازه یافتهام.
برای اولین بار در عمرم احساس پاکی می کردم. روز بعد، وقتی کتاب مقدس را می خواندم به خوبی تعالیم آن را درک می کردم. حجاب از میان برداشته شده بود. کتاب مقدس می گوید حجابی بر تمام کتاب مقدس کشیده شده است و فقط عیسی مسیح می تواند آن حجاب را بردارد. بعد از این جریان، عهد جدید را در کمتر از دو هفته خواندم.
از زمان نجاتم، زندگی ام کاملاً عوض شده است. عیسی مسیح، مرا از چنگال الکل و مواد مخدر آزاد نموده و شادی ابدی به من عطا فرموده است؛ کمر دردم را شفا داده است؛ همسری زیبا و چهار فرزند سالم به من بخشیده است؛ مهمتر از همه آرامشی به من داده که همواره با من است و تا ابدیت با من خواهد بود.
خبر خوش
خبر خوش آن است که خدا هم اکنون گناهان شما را بخشیده است. هم اکنون هدیه ی آرامش در دسترس شماست. خدا هر آنچه را که باید، انجام داده است تا او را بشناسید و تولد دوباره بیابید. او منتظر شماست تا هدیه ی نجات و بخشش او را دریافت کنید و حیات جاویدان یابید. انتخاب با شماست که هدیه ی بخشش از گناهان از طریق عیسی مسیح را دریافت کرده، نجات پیدا کنید، یا در محکومیت گناه زندگی کرده خود را از تمام برکات الهی که از طریق عیسی مسیح برای شما فراهم شده است محروم کنید. محبت خدا نسبت به شما عظیم است و او تمام گناهان شما را بخشیده است. فقط کافی است از گناهان خود توبه کنید و هدیه ی نجات او را دریافت کنید. انتخاب با شماست. خدا با زور وعده ی نجات خود را به شما تحمیل نمی کند بلکه با محبت پر فیض خود شما را به حضور خود می آورد و راه بهتر را به شما نشان می دهد. عیسی مسیح می فرماید: " اکنون در مقابل در ایستاده، در را می کوبم. هر که صدای مرا بشنود و در را بگشاید، داخل شده، با او دوستی دائمی برقرار خواهم کرد، و او نیز با من" (مکاشفه 3: 20).
ما با اعمال نیک خود نمی توانیم نجات پیدا کنیم، بلکه خدا هدیه ی نجات را از روی فیض و رحمت خود به ما عطا فرموده است. آیا میخواهید هدیه ی نجات و حیات ابدی را دریافت کنید؟ کتاب مقدس می گوید:" اگر به زبان خود اعتراف کنید که عیسی مسیح خداوند و سَروَر شماست و در قلب خود ایمان داشته باشید که خدا او را از مردگان برخیزاند نجات خواهید یافت " (رومیان 10: 9). اگر میخواهید به عیسی مسیح به عنوان نجات دهنده خود ایمان آورید، دعای زیر را بگویید:
"عیسی مسیح، می خواهم تو را شخصاً بشناسم. به تمام گناهانم نزد تو اعتراف می کنم و از تو طلب بخشش می کنم. ایمان دارم که جانت را در راه گناهان من دادی. ایمان دارم که فرزند خدا هستی. از همین لحظه اختیار زندگی ام را به تو می دهم و هدیه ی پرفیض بخشش تو و حیاتِ ابدی را دریافت می کنم. از تو سپاسگزارم که با ریختن خون خود بر صلیب مرا از گناهانم نجات دادی و نجات ابدی به من عطا فرمودی." آمین.