از اعتیاد و زندان تا شغل و خانواده
پَتریک مثل اکثر بچه های امریکایی، در شهری کوچک بزرگ شده بود و جمعی از دوستان صمیمی خود را داشت. فرقی که پتریک با بقیه داشت این بود که بسیار سرکش و یاغی بود، و از اجتماع فراری. مشکل از وقتی شروع شد که پتریک افراد نابابی را برای همنشینی خود انتخاب کرد و همین موضوع کار دستش داد. بدون آنکه خودش هم متوجه شود، یک روز خود را در دام اعتیاد گرفتار دید. احساس لذت و خلسه ای که مصرف موادّ به او می داد باعث شد تا به آن معتاد شود.
هر سال اعتیادش بدتر و بدتر می شد و به انواع مواد مخدر هم آلوده بود. هر چه بیشتر می کشید، حرص و ولع در او بیشترمی شد. گاهی وقتها احساس می کرد که دارد عقلش را از دست می دهد. بعد از اتمام دبیرستان، از شهری که در آن بزرگ شده بود به کالجی در شهر دوبُیس واقع در ایالت پنسیلوانیا رفت. هنوز مدتی از رفتنش به دانشگاه نگذشته بود که الکلی شد. دانشگاه را رها کرد. کارش این شد که کنار جاده ها بایستد و با سواری گرفتن مجانی از مردم خودش را به کنسرت ها برساند. حالا هر جا که بود فرقی نمی کرد فقط می خواست یک جایی باشد که بتواند مواد مخدر بفروشد و از پولی که از فروش مواد به دست می آورد، شکمش را سیر کند و اعتیادش را جوابگو باشد. چندین بار نزدیک بود در دام پلیس بیفتد چون به اشتباه، می خواست مواد را به آنها بفروشد، اما خیلی زود متوجه قضیه می شد، و بلافاصله از معرکه فرار می کرد.
پتریک نهایتاً از نشویل تنِسي سر درآورد. او چنان گرفتار اعتیاد شده بود که حتی دوستان معتادش نمی خواستند با او سر و کاری داشته باشند. او تک و تنها شده بود. پتریک می گوید: "بیشتر اوقات به محض اینکه از سر کار به خانه می رسیدم به سراغ مواد می رفتم تا زود نشئه شوم."
بالاخره، پتریک از زندگی خفت باری که برای خودش درست کرده بود خسته شد. از دست خودش هم بیزار شده بود. آن موقع بود که به پدرش زنگ زد تا بیاید و او را از نشویل ببرد. او خبر نداشت که درست چند لحظه قبل از اینکه به پدرش زنگ بزند، پدرش در برابر خدا زانو زده و برای نجات او دعا می کرد. پتریک پیش خانوادهاش برگشت، اما از مصرف موادّ دست نکشید.
تمام وقتش را در پارتی ها صرف می کرد. از یک پارتی به به پارتی دیگر می رفت؛ مواد می کشید و الکل مصرف می کرد. در یکی از همین پارتی ها دعوا شد و پتریک افتاد وسط دعوا. یکی از طرفهای دعوا به سمت ماشینش دوید؛ پتریک هم در تعقیب او، به داخل ماشین دیگر پرید. وسط شهر با سرعت وحشتناکی می راند تا به ماشین دیگر برسد. بالاخره ماشینش در اثر اصابت به دیوار، از حرکت باز ایستاد. از ماشین جز یک تکه آهن چیزی باقی نماند، اما خدا را شکر از این مهلکه جان سالم به در برد. پای شکسته، بهایی بود که به خاطر حماقتش پرداخت.
پتریک به جرم مستی حین رانندگی، دستگیر و روانه ی زندان شد. در زندان بود که همه چیز عوض شد. با اینکه خانواده اش مسیحی بودند، اما او به مسیح ایمان نداشت. در زندان تصمیم گرفت تا کتاب مقدس را بخواند و زندگی خودش را عوض کند. می دانست که دیگر نمی خواهد به زندگی نکبت بارش ادامه دهد، پس با عزمی جزم، تمام کتاب مقدس را از اول تا آخر خواند. او از خدا خواست تا وجود او را از روحالقدس پر کند. خدا هم دعایش را اجابت کرد. از آن روز به بعد او هر روز در سلولش با خدا راز و نیاز می کرد.
پتریک، پس از مدتی از زندان آزاد شد و به خانه ی پدرش برگشت. او سخت می کوشید تا زندگی جدیدی را برای خود شروع کند، اما افسردگی و ناامیدی رهایش نمی کردند. پزشکان دارو تجویزمی کردند، اما داروها اثری نداشت. گویی مسیحی شدن او هیچ کمکی به جنگ روانی ای که در درونش در جریان بود، نمی کرد. وسوسه ی کشیدن مواد او را عذاب می داد. از طرفی سایه ی تاریک افسردگی او را تهدید میکرد. واقعاً نمی خواست دوباره خود را در چنگال اعتیاد، اسیر ببیند. سخت با خود می جنگید تا دوباره به طرف مواد نرود، اما افسردگی گریبانش را رها نمی کرد. صدایی به او می گفت که برای رهایی از غم و عذاب، راهی وجود ندارد مگر کشیدن مواد تا برای لحظاتی از درد جانکاه ناامیدی آسوده شود. پدر متوجه شد که فرزندش در چه دامی اسیر است و به او گفت که عیسی مسیح می تواند او را از این ارواح شیطانی شرور و وسوسه انگیز نجات دهد. پتریک به رغم بدبینی اش اجازه داد تا پدرش ارواح پلید را از وجود او بیرون کند زیرا دیگر از خوردن داروهای ضدّ افسردگی خسته شده بود به خصوص اینکه هیچ تاثیر مثبتی نیز در روند بهبودی او نداشت.
پدر برای آزادی پسر از بندِ ارواح شیطانی که بر روح او تسلط داشتند دعا کرد. عیسی مسیح به پدرش گفته بود که نام تک تک ارواح پلیدی را که روح پسرش را می آزارند بلند فرا خواند تا از وجود او خارج شوند. پتریک نسبت به اخراج ارواح بسیار بدبین بود و فکر می کرد بی فایده است. بدبینی او خیلی زود رفع شد چون هر بار که پدرش اسم روح پلیدی را خوانده، آنها را به نام عیسی مسیح بیرون می کرد، پتریک شروع می کرد به سرفه کردن. وقتی این اتفاق چند بار تکرار شد، او یقین پیدا کرد که سرفه هایش بی ربط به ارواحی که پدرش از وجود او اخراج می کند نیست.
بعد از آزادی پتریک از ارواح پلید، افسردگی ناپدید شد و امید تازه ای در وجود او جان گرفت. دیگر لازم نبود برای مقابله با افسردگی، به مصرف دارو پناه ببرد. وسوسه ی مصرف موادّ هم ناپدید شده بود. پتریک از زمان آزادی اش از اعتیاد تاکنون با تمام وجود به خدا خدمت کرده است و خدا نیز او را با شغلی عالی، همسری نیک، و زندگی ای پُرثمر برکت داده است.